تبليغاتX
سرباز ساسانی
فلات ایران فلات آریاست.خلیج پارس تا ابد به نام ایرانیاست.
با درود به هم میهنان پس از مدتی که نبودم حال با انرژی گزاف آمدم تا خویشکاری(وظیفه) خود را دگر بار آغاز کنم.و برای آغاز و تازگی نیاز به تارنگاری داشتم که تازگی داشته باشد.من پس از ۳ تارنگار پیشین همواره در اندیشه راه اندازی تارنگاری با نامی بودم که شیدای آن باشم که هم اکنون بی گمان آن را پیدا کردم.و با سر افرازی امروز کار خود را آغاز کردم .میهن پرستان و دوستان گرامی تر از جان از این پس اگر گام بر چشمان من نهادید در این تارنگار بنهید.با سپاس در تارنگار شاهزاده ساسانی از این پس چشم به راهتان هستم.

http://sasanidprince.blogfa.com

دوستان گرامی همه پیوند ها در تارنگار شاهزاده ساسانی نیز کپی شدند خواهشمندم شما نیز به بنده افتخار دهید و شاهزاده ساسانی را نیز در لیست پیوند هایتان پیوند دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 16:30  توسط سرباز ساسانی  | 

با درود به هم میهنان گرامی .  کتابی برای انانکه همیشه ارزو دارند شکل و آرایش ارتش ایران باستان را ببینند.اینبار در مورد ساسانیان است اما پیش از آن یکی از گفته های سرداران یا شاهان رومی در مورد سواره نظام با شکوه ساسانی بگویم.

کتاب لیبیانوس (مورخ رومی):

(لژیونرهای ما ترجیح میدهند با هر قضا و قدری را تحمل کنند اما با سواران ایرانی رو در رو نشوند.)

کتاب امروز:>>>>>>>>>   سواره نظام زبده ارتش ساسانی

توضیحات:  کتابی بسیار با ارزش که سواران ارتش ساسانی را به توجه به نقش برجسته های شاهان ساسانی به تصویر واضح در اورده و تصاویری رنگی و نوشته های با ارزشی در مورد آنها و توضیحاتی کامل در مورد ارتش ساسانی.

نویسنده: دکتر کاوه فرخ

مترجم: بهنام محمد پناه

قیمت: ۲۵۰۰ تومان

کاغذ رویه ها: گلاسه

انتشارات: سبزان

(فروش اینترنتی و online از سایت :www.iiketab.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 12:24  توسط سرباز ساسانی  | 

با درود به هم میهنان گرامی تر از جان. از همگی پوزش میخواهم که چند ماهی نتوانستم پاسخ دیدگاه هایتان را بدهم.و از مهر همگی شما سپاسگذارم.به امید پرودگار روشنایی اهورامزدا از این ماه اگر تارنگار ما را نیز با ارزش بدانید بار هم در راه شناساندن ایران و بازیابی هویت ایرانی کوشش میکنیم.از همگی دلدادگان ایران خواهشمندم که اگر تارنگار مرا مورد پسند خویش دیدند به من گزارش دهند که دست در دست هم و با هم باشیم برای ادامه راهمان که بازیابی نامی در خور و شایسته ایران است.

سرباز ساسانی

(سرباز ساسانی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 13:54  توسط سرباز ساسانی  | 

نیاز ساسانیان به دولتی متحد و دینی رسمی در دورانی که از هر سو تهدید میشد بسیار بود و چنین که از کشورهای بیگانه یا از خود ایران ادیانی جدید در حال توسعه و ریشه دوندن در افکار مردم  بودند و ایران ساسانی را به جایی کشاندند که آخر نیز دیدیم که به دست تازیان نابود شد و فروپاشید.این ادیان :مانی.یهود.ترسایی.گئوسی.مزدک.زروان.میترا پرستی و کیش های اول آریایی ها.پس این ایدئولوژی های مختلف بود که ایران را مانند بمب ساعتی کرد و باید هم انتظار سختگیری موبدان را داشته باشیم در آنزمان . کسانی مانند کرتیر و تنسر و آذرپاد مهر اسپندمان که بزرگان ترویج آیین مردیسنی در ایران و حهان بودند همانگونه که کرتیر در کتیبه اش میگوید:تا جایی که شاپور شاهنشاه ایران در دست داشت من به هر نقطه این قلمرو رقتم برای گسترش ایین مزدیسنی و برای بر اندازی دیو پرستی در دنیا.ایشان در دربار بودند مانند کرتیر حق سختگیری را داشتند و یادمان نرود که این سه حق بزرگی بر گردن ما دارند زیرا ایشان توانستند اوستا را پس از اینکه اسکندر کتابهای ایران را آتش زد با جمع اوری اسنادی که به دستشان از دورانی دور رسیده بود و با تحقیق مانند آذرپاد مهراسپندمان توانستند این گنجینه ارزشمند به نام اوستا را برای ما تا ابد زنده نگاه دارند و استاد گرانقدر و بزرگ مرد فرهنگ ایران مرحوم استاد پور داود پس از ۱۴۰۰ سال اوستا را به زبان حال ترجمه کرد.

کرتیر

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 13:2  توسط سرباز ساسانی  | 

بختیاری‌ها در سپیده ‌دم تاریخ ایران


تاریخ شناسنامه و سرگذشت نیاكان و پیشینیان هر قوم و قبیله‌ای است كه به موزه‌ی تاریخ پیوسته‌اند. سرزمین بختیاری، تاریخی بسیار شگرف دارد. سرزمینی كه وارث دو تمدن بزرگ و نخستین ایران یعنی تمدن ایلام و تمدن هخامنشی است كه خداوند بزرگ بهترین رودخانه‌های جهان یعنی كارون و زاینده‌رود و دز را در آن قرار داد تا مردمی شریف و نجیب در دو سوی رشته كوه‌های زاگرس و قله‌های مرتفع آن «اشترانكوه» و «زردكوه» زمستان و تابستان خود را بگذرانند. مردمی كه زندگی كردن در چنین آب و هوای نیكویی كه از الطاف خداوند بخشنده است را جزو افتخارات خود می‌دانستند. اما افسوس كه این كوه‌های بلند و زیبا و این رودخانه‌های خروشان و جوشان در نهایت باعث جدایی بختیاری گردید و این ضربه‌ی بزرگی بود بر پیر و انسجام ایلی كه روزگاران دراز سربازان و مدافعان كشور عزیزمان ایران بوده‌اند. مردمی كه شجاعت، رشادت، دلاوری و مردانگی آن‌ها زبانزد خاص و عام است. هدف این مقاله بررسی سیر تاریخی سرزمین بختیاری با توجه به مراحل سه‌گانه‌ی تاریخی از قبیل مرحله‌ای افسانه‌ای، مرحله‌ی حماسی و مرحله‌ی تاریخی كه مورخان برای گذشته‌ی ملت‌های بزرگ و پیشین درنظر گرفته‌اند، می‌باشد.

این سه مرحله را بر اساس شاهنامه‌ی فرزانه‌ی طوس می‌توان چنین تعبیر كرد:
مرحله‌ی افسانه‌ای یا پیشدادیان، مرحله‌ی حماسی یا كیانیان و مرحله‌ی تاریخی یعنی اشكانیان و ساسانیان.
اما ارتباط این دوران با سرزمین بختیاری چیست؟ با توجه به جغرافیای باستانی سرزمین بختیاری كه از سمت شرق از منتهی‌علیه استان چهارمحال و بختیاری كنونی شروع و از شمال‌شرق تا نزدیكی اصفهان یعنی مناطق شهرستان فریدن كنونی قبل از اسكان تركان و ارامنه و گرجی‌ها در آن ناحیه (تركان و ارامنه و گرجی‌ها در زمان شاه‌عباس صفوی به‌عنوان حایل بین خاك بختیاری و پایتخت صفوی –اصفهان- به‌صورت یك خط عرضی از «چمن سلطان» در نزدیكی الیگودرز تا «چغاخور» در نزدیكی بروجن استقرار یافتند كه بیشترین آن‌ها در منطقه‌ی فریدن ساكن شدند) و از شمال غرب به بروجرد منتهی می‌شد و از آنجا به‌وسیله‌ی رودخانه‌ای كه از میان شهر دورود كنونی می‌گذرد و در حوالی اندیمشك به رودخانه‌ی دز منتهی می‌شد، جدا می‌شد و سپس از دزفول به‌صورت یك خط عرضی به شوشتر و از آنجا به بهبهان و رامهرمز ختم می‌گردید و در نهایت از سمت جنوب شرقی به خاك كهگیلویه محدود می‌شد، فرض شود.
در این سرزمین نام‌هایی وجود دارد كه از سپیده‌دم تاریخ ایران سرچشمه می‌گیرند. در شمال سرزمین بختیاری‌ یعنی شهرستان الیگودرز كنونی دو منطقه یكی به‌نام «آل‌ورز» كه در واقع اختصار واژه‌ی «آل گودرز» است كه الیگودرز از آن مشتق شده است و طایفه‌ی گودرزی مقیم در الیگودرز انتساب خود را به گودرز «پهلوان شاهنامه» می‌رسانند و دیگری «آل كورز» می‌باشد كه در واقع این نیز اختصار واژه‌ی «كیومرز» یا «كیومرث» است كه بنا به شاهنامه‌ی فردوسی ایشان نخستین انسان و فرمانروا بوده كه در كوه‌ها زندگی می‌كرد و حدود سی سال بر انسان و حیوان فرمانروایی نمود. «احمد رفعت» در كتاب لغت و جغرافیای تركی می‌نویسد: «كیومرث كه در سال 2415 از خلقت، سلطنت پیشدادیان را در ایران تأسیس نمود از سلاله‌ی ایلام بود.» كیومرز مربوط به دوران پیشدادیان و گودرز مربوط به دوره‌ی كیانیان هستند. نكته‌ی جالب توجه این‌كه هوشنگ پیشدادی پسر كیومرز نخستین كسی بود كه در همین سرزمین بختیاری با زدن دو سنگ چخماق به یكدیگر از آن جرقه حاصل شد و بوته‌ای را به آتش كشید و از این زمان بود كه آتش كشف شد و هم او بود كه شیوه‌ی استخراج فلزات را به بشریت آموزش داد و می‌دانیم كه نخستین كوره‌ی ذوب آهن ایران در محلی به‌نام «شلا» در حوالی سوسن در سرزمین بختیاری كه در زمان پیشدادیان ساخته شد و سنگ آهن در آن ذوب گردید. (“شلا” نام همسر اینشوشی ناك پادشاه ایلام در هزاره‌ی دوم بود كه هر دو به‌عنوان رب‌النوع مورد پرستش بودند و بر آیین بابلی برتری داشتند.) اهمیت این موضوع به‌قدری است كه باستان‌شناسان آلمانی و فرانسوی معتقدند كه «اگر ایرانیان سنگ آهن را ذوب نمی‌كردند و از آن وسایل مختلف نمی‌ساختند احتمالا صنعت دنیا هزار سال عقب می‌افتاد.»

در شمال شرقی سرزمین بختیاری نیز مناطقی وجود دارد كه پیشینه‌ی تاریخی دارند. یكی از آن‌ها منطقه‌ی فریدن شامل شهرستان‌های فریدن به مركزیت داران، فریدون‌شهر و چادگان كنونی كه از دیرباز جزو ولایت بختیاری بوده‌اند و از زمان رضاشاه با تجزیه‌ی خاك بختیاری ضمیمه‌ی اصفهان گردیدند. و همچنین كوه «فردون» در بختیاری كه هر دو مشتق از نام فریدون نوه‌ی جمشید پادشاه پیشدادی است و شاید این كوه همان كوهی باشد كه فریدون دوران كودكی‌اش را در آن گذراند.
و دیگری روستای «مشهد كاوه» كه در همین فریدن واقع گردیده است و آن را زادگاه و شهادتگاه كاوه آهنگر می‌دانند. چنانكه مبارزه با ظلم و ستم ضحاك تازی از سرزمین بختیاری به رهبری كاوه دادگر آغاز گردید و ضحاك را اسیر كرد و در كوه دماوند زندانی نمود. و فریدون را به پادشاهی ایران برگزید.
آثار و كتیبه‌های كول فره (فره یعنی شكوه و بزرگی) واشكفت سلمان و ویرانه‌های شهر سوسن در ایذه از دیگر نشانه‌های تمدن و مدنیت از دوره‌ی ایلام در بختیاری است.
دوره‌ی دوم، دوره‌ی كیانیان یا دوره‌ی حماسی است. مورخین در واقع این دوره را همان دوره‌ی هخامنشیان می‌دانند و ارتباط این دوره نیز با سرزمین بختیاری نیز مشخص و مبرهن است. به‌طوری‌كه بارون دوبد (debode) معتقد است كه اصطلاح “لر” مشتق از كلمات ایرانی است و می‌گوید واژه‌ی “لر” مأخوذ از لهراسب است و همین‌طور میرزا آقاخان كرمانی در تاریخ ایران می‌نگارد كه : هفتم، سلاله‌ی هخامنشی: اینان ابتدا در ایلام و پس از آن در فارس سلطنت داشتند. شاید “لهراسب” به معنی “لر بزرگ” باشد ، زیرا كه قبیله‌ی اینان از قوم لر بوده‌اند و مراد از لهراسب یكی از اولاد هخامنش است.
با توجه به شاهنامه‌ی فردوسی نیز بعد از كی‌خسرو كه مورخین معتقدند همان كورش كبیر می‌باشد “لهراسب” به پادشاهی رسید. لذا باید خاطرنشان كرد كه نخستین سكونتگاه پارس‌ها در سرزمین بختیاری یعنی “پارسوماد” به‌چم مركز پارس و ماد بوده است. ( ماد کردستان و آذربایجان کنونی است ) نكته‌ی دیگری كه ذكر آن در این دوره اهمیت دارد درخصوص منطقه‌ی “چل‌گرد” یا “چهل گرد” در استان بختیاری و چهارمحال كنونی است كه “رستم” پهلوان نامی ایران بهاران برای آموزش فنون رزمی به جوانان و گردان بختیاری به اینجا می‌آمد و مصداق این گفته شعر فرزانه‌ی طوس درباره‌ی رستم دستان است كه می‌گوید: “ بهاران همیشه به دیمه بدی.”

از منظری دیگر نیز می‌توان تاریخ سرزمین بختیاری را مورد ارزیابی و بررسی قرار داد. كنگل (1966، ص 220) “معتقد است كه در اواخر سال‌های 3000 قبل از میلاد مسیح (ع) گوتی‌ها از كوهستان‌ها فرود آمدند و در سرزمین‌های پست بین‌النهرین سكنی گزیدند و پس از چندی به فتح بابل دست یافتند.”

دهخدا نیز می‌نویسد كه: “گوتی طایفه‌ای از ساكنان قدیم زاگرس بوده‌اند. این گروه، نارامیس پادشاه آكد را شكست داده و بر بابل مسلط شدند.”

“تورایف” در كتاب مشرق قدیم صفحه 164 می‌نویسد كه : “اوگبارو” فرماندار گوتی‌ها به دستور كورش بزرگ وارد بابل گردید و آنجا را فتح كرد و در سوم مرهش‌وان خود كورش وارد بابل شد و به شهر آرامش داد و اوگباروراوالی آنجا قرار داد.” آنچه مسلم است این است كه گوتی‌ها همین طایفه‌ی گوتوندی (گتوندی)های امروزی هستند كه طایفه‌ای از بختیاری‌ها می‌باشند. لولوبی‌ها (شاید لولویی‌ها) را در این زمان از همسایگان گوتی‌ها می‌دانند. هر دو طایفه كه ریشه در نژاد هند-اروپایی داشتند و ساكن خوزستان بودند به مناسبت اهمیت شهرهایشان و فراوانی ثروت در آن شهرها مورد احترام مردمان خوزستان قرار گرفتند . (ایك اشتدت، 1961، ص 62) .

گرچه برخی از نویسندگان لولوبی‌ها را به همه‌ی لرها تعمیم می‌دهند اما باتوجه به پژوهش‌های جامعه‌شناختی به این نتیجه رسیدم كه لولوبی‌ها در واقع یكی از طوایف بختیاری كنونی به‌نام طایفه‌ی ململی هستند كه پس از گذشت پنج هزار سال هنوز بسیاری از آن‌ها پسوند لولویی را در شناسنامه‌های خود حفظ كرده‌اند.

نخستین دولتی كه همزمان با ایلام در ایران پیش از اسلام تشكیل شد، دولت ماد بود. ارتباط این دولت با سرزمین بختیاری نیز زیاد بوده‌است. به‌طوری‌كه هرودوت می‌نویسد: “قبایل عضو اتحادیه ماد، شش قبیله بودند كه عبارتند از: بوسیان، پارتاكنیان، آستروكاتیان، اریزانتیان، بودیان و مغ‌ها (تاریخ ماد، ص 142).” از قبایل یادشده هم‌اینك نام پنج تای آن‌ها در بین طوایف بختیاری با تغییراتی به چشم می‌خورد كه عبارتند از: بوسیان= طایفه‌ی بوساك یا بساك چهارلنگ، مغ‌ها= طایفه‌ی موگویی یا مغویی چهارلنگ و جالب‌تر اینكه مورخین سكونتگاه قبیله‌ی ششم را نیز در جنوب اصفهان ذكر كرده‌اند كه منطقه‌ی فریدن كنونی و پارتاكنا (پارتیكن) باستانی می‌باشد چرا كه درحال حاضر در نزدیكی‌های داران پاركی به‌نام پارك “پارتیكن” احداث گردیده است.

با ورود اسلام به ایران بسیاری از واژه‌های پارسی دستخوش تغییر و تحول فراوان گردیدند. مثلا تلفظ كلمه‌ی زردتشت در پهلوی “زاراتهسترا” بوده و یونانیان “زارسترو” نوشته‌اند. بنابراین نام‌های یادشده نیز درگذر زمان بر اثر استفاده‌ی زیاد به‌صورت كنونی درآمده‌اند، یا اینكه چون بیشتر مورخین خارجی بوده‌اند، لذا در هنگام یادداشت و یا هنگام ترجمه به‌وسیله‌ی دیگران این اسامی به گونه‌های مختلف ثبت گردیده‌باشند.
همچنین هرودوت در 800 قبل از میلاد در جای دیگری نوشت كه دشت‌های دامنه‌ی زاگرس و نواحی پیرامون پایتخت سوسا (شاید سوسن مالمیر یا شوش) به مردمان “آسكی تن” و “كی مر” متعلق بوده است.

همانطوری‌كه گفته شد نام قبایل به شیوه‌های مختلف ثبت گردیده است كه چنین استنباط می‌شود كه آسكی‌تن همان آستروكاتیان و نام طایفه‌ی آستركی امروزین مشتق از آن‌هاست و نام طوایف “ایمری” زراسوند و “مری” موگویی نیز همان شكل تغییریافته‌ی “كی مر” می‌باشد. شاید این قبایل نخستین گروه‌های قوم پارس بوده‌اند كه همزمان با مادها به سرزمین كنونی بختیاری كوچ كرده‌اند و تا قبل از تشكیل دولت هخامنشی كه یكی دیگر از قبایل پارسی بود و بعدها به سرزمین بختیاری آمدند، عضو اتحادیه‌ی ماد بودند، اما پس از آمدن دیگر قبایل پارسی كه به مرور منجر به تشكیل امپراتوری هخامنشی گردید، طوایف نامبرده نیز از متحدین حكومت پارسی كه نخستین پایه‌های آن در سرزمین “آساك” (كه این نام نیز با نام طایفه‌ی آستركی (آسكی‌تن یا آستروكاتیان) شباهت نزدیك دارد) یعنی پارسوماش بعدی تشكیل شد محسوب می‌شدند و شاید هم این طوایف ماد بودند و مقهور پارسیان گردیدند. اما با توجه به اینكه پارس‌های بعدی این منطقه را انتخاب كردند و به اینجا مهاجرت نمودند، این تصور وجود دارد كه قبایل بالا نیز پارسی بوده‌اند.
گیرشمن معتقد است كه پارسیان ابتدا در شمال غربی ایران در نزدیكی دریاچه‌ی ارومیه مستقر شدند و احتمالا در حدود 700 قبل از میلاد آنان در محوطه‌ی غربی جبال زاگرس تا مشرق شهر جدید شوشتر، در ناحیه‌ای كه ایشان پارسواش یا پارسوماش نامیده‌اند- و این نام در سالنامه‌های آشوری ذكر شده- اقامت گزیدند.
نامبرده در دنباله‌ی بحث خود اضافه می‌كند كه: “اما در باب پارسیان ایران باید گفت كه در حدود 700 قبل از میلاد آن‌ها در پارسوماش در كوه‌های فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر، ناحیه‌ی واقع در دو سوی كارون نزدیك انحنای بزرگ این رود پیش از آنكه به‌سوی جنوب برگردد، مستقر شدند. عیلام دیگر در این زمان آن قدرت را نداشت كه از استقرار آنان در این ناحیه ممانعت كند همین ناحیه كه همواره بخشی از مستملكات عیلام بود و پارسیان احتمالا سلطنت آنان را می‌شناختند. پارسیان تحت قیادت هخامنش حكومت كوچك خود را كه مقدور بود بزرگ گردد تأسیس كردند و نام خویش را بدان دادند. (ایران از آغاز تا اسلام، ص 124)

منطقه كوهستانی پارس (پرسید) باستانی در جنوب “پارتاكنا” بوده و از جنوب شرقی به دره‌های رود كارون و كرخه كه در میان دنباله‌ی رشته‌های زاگرس قرار داشتند محدود بود. ناحیه‌ی اخیرالذكر همان عیلام باستانی یا سوزیان (خوزستان، شوش) یكی از مراكز قدیمی‌ترین تمدن‌ها بوده و از جانب غرب خاك ایرانی ( آریایی ) ماد، با آشور هم‌مرز بوده است.(تاریخ ماد، ص 82) بنابر كتیبه‌ی بیستون از قرن هفتم قبل از میلاد در پارس خاندان هخامنشیان حكومت می‌كردند. بعد از مؤسس خاندان كه هخامنش نام داشت و پسرش “تئی‌سپ” یا “چیش‌پیش” این خاندان بر دو شاخه منقسم گشت كه هر دو در آن سرزمین سلطنت داشتند.
كورش اول، پادشاه پارسوماش و كمبوجیه اول پدر كورش دوم مؤسس پادشاهی پارس به شاخه‌ی اول تعلق داشتند. آریا رمنه پسر دیگر چیش‌پیش از شاخه‌ی دوم بودند. بنابراین چنین استنباط می‌شود كه این دو شاخه به بزرگ و كوچك تقسیم شده‌اند. (یعنی پسر بزرگ و پسر كوچك) شاخه‌ی بزرگ كه كورش به آن تعلق داشت و در پارسوماش حكمروایی می‌كرد، پس لر بزرگ پسوند “بزرگ” را از شاخه‌ی بزرگ و مهتر هخامنشی كه اسلاف آن‌ها بوده‌اند گرفته باشند و از سوی دیگر لر كوچك نیز پسوند “كوچك” را از شاخه‌ی دوم هخامنشی یعنی شاخه‌ی كهتر كه اعقابشان می‌باشند گرفته‌اند. شایسته به بیان است كه پارسوماد (مسجدسلیمان) زادگاه جیش‌پیش، كورش اول، كمبوجیه اول و كورش بزرگ بوده است. همچنین نام “كر” بر روی چشمه‌ای در كوهرنگ بختیاری كه درواقع سرچشمه‌ی اصلی كارون می‌باشد یادآور نام كورش هخامنشی است كه در روزگار ما به نام چشمه “محمود كر” معروف شده است.

در دوره‌ی اشكانیان و ساسانیان نیز این سرزمین از اهمیت خاصی برخوردار بوده است. مجسمه‌ی مرد پارتی در “شمی” ایذه كه بنابر اشتاین “شمی” به اقامتگاه تابستانی پارت‌ها اطلاق می‌شد دلیل بر این مدعاست. همچنین عده‌ی خاندان‌های بزرگی كه در دوره‌ی اشكانیان مقام نخست را داشتند ظاهرا هفت بود كه از میان آن‌ها، دو خاندان بعد از دودمان شاهی صاحب قدرت محسوب می‌شدند. یكی خاندان سورنا و دیگری خاندان كارن. خاندان كارن به بختیاری‌ها متعلق بود و او حاكم ساتراپ بختیاری در آن دوره بوده است و نام رودخانه‌ی بزرگ كارون در سرزمین بختیاری اقتباس از نام این سردار بزرگ بختیاری در آن دوره بوده است. از آثار دوره‌ی ساسانیان می‌‌توان به پل “فره‌زاد” در ایذه كه یادآور نام مادر اردشیر بابكان و شهر اردشیرخوره در جایگاه ایذه كنونی و همچنین شهر استرآباد اردشیر یا بنه‌وار آستركی كنونی (بنه‌وار هفت و چهار) در 30 كیلومتری شرق لالی كه در دوره‌ی صفویه بناهای باعظمتی به سبك معماری صفوی توسط امرای بزرگ بختیاری یعنی تاجمیرخان آستركی و پسرش میرجهانگیر خان و نوه‌اش خلیل خان آستركی بر بناهای پیشین آن ساخته شد، اشاره نمود. بنه‌وار از سال 924 تا سال 1203 هجری قمری مركز حكومت بختیاری هفت‌لنگ و چهارلنگ قرار گرفته بود. از این‌روی به بنه‌وار هفت و چهار نیز شهرت دارد. در خصوص این مكان در كتب تاریخی چنین آمده است: “ از دودمان میرجهانگیر خان آستركی بختیاری، آثار و ابنیه‌ی تاریخی معظمی در نقاط مختلف بختیاری به‌جامانده است كه از آن جمله خرابه‌های سردشت نزدیك دزفول و بنه‌وار از توابع مسجد سلیمان در منطقه‌ی گرمسیر و همچنین در دیمه و چغاگرگ در سردسیر می‌باشد كه گواه بارزی بر شوكت و جلال زیاد آن‌ها بوده است.

در پایان به تمام كسانی كه چه در گذشته و چه در زمان حال، ناآگاهانه و بدون پژوهش و تحقیق سعی داشته و دارند كه هویت بختیاری‌ها به‌طور خاص و لرها را به‌طور عام خدشه‌دار نمایند، باید عرض كنم كه با این همه شواهد و قراین تاریخی، آداب و رسوم، زبان، فرهنگ، این قوم كهن آریایی‌الاصل و ایرانی‌الاصل می‌باشند و این را هم باید اضافه نمود كه بختیاری‌ها برخلاف سایر اقوام ایرانی با گذشت هزاران سال كه كشور عزیزمان ایران مورد تهاجم بیگانگان در ادوار مختلف تاریخی قرار گرفت، توانسته‌اند بیشتر مظاهر نیك فرهنگی نیاكان خود را حفظ نمایند و بر آن می‌بالند.

 





برگرفته از:
بهرامی آستركی، علی . بنه‌وار من ایل من (تاریخ هزارساله بختیاری)
بهرامی آستركی، علی . شاهكار ایل بختیاری (تاریخ سیاسی بختیاری از ایلام تا زندیه، نقش بختیاریها در انقلاب مشروطیت ایران

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 13:45  توسط سرباز ساسانی  | 

xerxes the great    

خشایار شاه بزرگ پسر داربوش بزرگ      
دوران ۴۸۵ پ.م-۴۶۵ پ.م. (۲۰ سال)
تاجگذاری ۴۸۵ پ.م
زادروز ۵۱۹ پ.م
زادگاه ایران
مرگ ۴۶۵ پ.م.
محل درگذشت احتمالا ایران
آرامگاه کوه رحمت، نقش رستم
پیش از اردشیر یکم
پس از داریوش یکم
دودمان هخامنشیان
پدر داریوش یکم
مادر آتوسا
فرزندان اردشیر یکم
دین مزدیسنا
خشایار شاه بزرگ پسر داربوش بزرگ نوه کورش بزرگ فاتح آتن است کسی که به یونانیان یاغی نشان داد که جهان در دست قدرتمند پارسیان است و این را خود یونانیان نیز میدانستند زیرا یونانیان ایرانیان را سالار و شایسته حکومت بر جهان میدانستند نه اسکندر گجستک همچنان که در یونان با اسکندر میجنگیدند و تا حایی که تبی ها تا اخرین قطره خون جلوی اسکندر ایستادگی کردند و میدانستند که این حیوان مقدونی چه خونریزی در جهان راه میاندازد.این نوشته کوچک را به سرور و سالار و پادشاه چهارگوشه گیتی خشایارشاه بزرگ پیشکش میکنم درود بر فروهر این بزرگمرد تاریخ ایران که نام والایش مایه فخر و سر افرازی من است همچون نام کورش بزرگ و داریوش بزرگ و شاپور یزرگ و خسرو انوشیروان و خسروپرویز ساسانی که نامشان در تاریخ جهان جاودانه میماند.کسانی هستند که به دلرحمی و مهربانی خشایارشاه که حتی یونانیان آن را ستوده اند میگویند عدم ثبات شخصیتی زیرا در جایی خشایارشاه خشمگین میشود و در جایی مهربان و دلرحم.اگر بدین رفتار خشایارشاه بزرگ بگوییم عدم ثبات شخصیتی ای کاش تمامی فرمانروایان گیتی اینگونه بودند.البته ناگفته نماند که این بحث ها و گفته های خاله زنکی مربوط به همان بی ناموس بی هویت (ناصر پورپیرار است)که حرف از دهن نمیزند و فقط خواستار این است که در موردش حرفی زده باشند و من هم اینگونه حرفم را میزنم تف به تو بی هویت بی ناموس.اب دریا به دهن نجسی مانند تو آلوده نمیشود.

تذکر:

 بادتان نرود که هرودوت این مورخ که در بسیاری از نوشته هایش گزافه گویی میکند به تاکتیک عقب نشینی جنگی شکست میگفته و اینکه بادمان نرود که پس از هجوم تازیان تمامی نسک های ما ایرانیان سوزانده شد و برای همین است که به نوشته های مورخین یونانی روی میاوریم و نمیدانیم که قلم تاریخ ما در دست دشمن بوده نه دوست حتی ناپلئون بناپارت نیز در مورد هرودوت میگوید که :بونانی ها فتوحات خودشان را بزرگ کردند و مغرور از اینکه در سالامین به کلی نابود نشدند اما در باب فتوحاتی که بونانیان به خود نسبت میدهند و شکست هایی که برای لشکر عظیم خشایارشاه قائل اند نباید فراموش کرد که این گقته ها تماما از یونانی هاست و گزاف گویی و لاف زنی آن ها مسلم می باشد.از طرف پارسی ها نوشته هایی به دست نیامده تا بتوان این نوشته ها را با گفته های بونانی ها مقایسه کرد و نتیجه را مبنای قضاوت قرار داد(کتاب کورش بزرگ حقیقت تاریخ از مهندس فرشاد ابریشمی .!!!!!!)

سرباز ساسانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 11:12  توسط سرباز ساسانی  | 

فیلمی در مورد ساسانیان.

دیدگاهتون رو هم در مورد این فیلم بنویسید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 20:19  توسط سرباز ساسانی  | 

نمادی و نشانی دیگر از بی­خردی و بی­سوادی دشمنان ایران زمین

نمایشی تحقیر آمیز از ادعاهای پیرمرد بی­سوادی که ادعای همه چیردانی دارد

 

چندی پیش یادداشتی از خاخام ناصر بناکننده (همان ناصر پورپیرار جعلی) دیدم که همچون همیشه لبخندی را بر لبانم نشاند (خدا خیرش دهد، مایه مسرت و شادی است!). کسی که از جانب گروهک تجزه طلب پانترک، استاد خطاب می­شود و با پشتوانه مدرک فوق تخصصی «دیپلم» و با عنوان خود خوانده­ی «مورخ» به نگارشگری علیه ایران و شیعه مشغول است، یادداشت بانمکی دارد به نام "جمعیت شناسی تاریخی"(!!!!). ناصر بناکننده (پورپیرار جعلی) که تا دیروز قیافه باستان شناس به خود می­گرفت، این بار در پوستین دموگرافیست وارد گود شده و ابرکشفی از خود بروز داده که مالتوس، بوترو، فرانکلین، ورهالست، لتکا، ولترا و هاچینسون را در قبر لرزانده است!!

به دلیل اینکه احتمال دارد تارنمای این دشمن ایران و شیعه دوباره هک گردد و از این منبع خنده آفرینی محروم گردیم، کل یادداشت وی در زیر آورده می­شود:

------------------------------------------------------------------

یادداشت جمعیت شناسی تاریخی

نویسنده: ناصر بناکننده (همان ناصر پورپیرار جعلی)

 

دوستانی که ظاهرا قادر به ارتباط با قسمت کامنت ها نیستند و گویا از مجرای دیگری ارائه ی چند نظر در باب جمعیت شناسی تاریخی ]!!!] در این قسمت را شنیده اند، و احتمالا گفت و گو از معماری عهد صفوی حوصله شان را تمام کرده، اصرار به نصب سریع تر این مدخل و مبحث تازه را دارند. حقیقت این که در حال حاضر به آمارهای رسمی لازم دست رسی ندارم، ولی از آن که چنین اطلاعاتی با جست و جو در سایت های مربوطه به سادگی قابل وصول است، اینک با اشاره هایی نسبتا مختصر، مدخل اثبات اجرای قتل عام پوریم را، از کانال بررسی های جمعیت شناسی، با زبانی اقناعی می گشایم و دوستان را دعوت می کنم با استفاده از استدلال و آمارهای خدشه ناپذیر [!!!] عرضه شده در این یادداشت و با احاطه کامل تر، مدخل اجرای قتل عام مردم شرق میانه در ماجرای پوریم و عوارض و عواقب بعدی آن را، هرچه بیش تر به میان مردم برند.

بر مبنای اطلاعات مستخرج از نتایج آماری صدور شناس نامه، که در سال۱۳۱۳شمسی به دست آمده و آمارهایی که از سال ۱۳۳۵ شمسی، به صورت ادواری، به عنوان نتایج سرشماری های فنی و رسمی و سراسری نفوس کشور انتشار یافته، دیاگرام رشد جمعیت در ایران مابین 5/2 تا 5/3 درصد متفاوت بوده است. اگر به خاطر مسائل حاشیه ای مربوط به سوء استفاده از کوپن ارزاق در پس از انقلاب، آمارهای اعلام شده را با نسبت مختصری غیر واقعی بدانیم، بدون شک از قبول تغییرات در افزایش جمعیت با دیاگرامی میان ۲ تا 5/2 درصد در سال ناگزیریم، زیرا وجود چنین رشدی، حتی بدون مراجعه به آمارها و فقط با دیدار از جمعیت کوچه و خیابان و گذرگاه دهکده ها نیز قابل درک است. [!]

مشتی خاک بر دهان پورپیرار (۲۱): پورپیرار پوريم و «جنگ ايرانيان»

کتاب: تاریخ جنگ­ها: جنگ ایرانیان  

کوه تاریخ ایران بزرگ­تر و مستحکم­تر از آن است که یورش اسکندر و مغول و عرب بتواند بر صورت آن خراشی ایجاد کند، چه برسد به نوشتار پر از غلط و تناقض نویسنده­ای دیپلمه آن هم از نوع اخراجی از حزب توده (آن هم اخراج به دلیل دزدی).

ناصر بناکننده که با نام جعلی ناصر پورپیرار به نگارشگری علیه تاریخ ایران می­پردازد، به مانند پشه­ای است که تلاش دارد با طوفان خیالی ایجاد شده از بال زدنش (!!!) دماوند را جا به جا کند! نوشتار خالی از مدرک او هر روز او را رسواتر کرده و طرفدارانش را ناامیدتر و سرافکنده­تر. بیچاره گروهک تجزیه طلب پانترک که برای بزرگ کردن این پشه، تلاش­های بسیار کرد.

پورپیرار با آن مدرک فوق تخصصی دیپلمش!، مدعی است که پادشاهی ساسانیان وجود خارجی نداشته و کل تاریخ ساسانی ساخته یهود است!!! مهمترین دلیل این انسان روان پریش نیز «پوریم» است. ناصر بناکننده (یا همان ناصر پورپیرار جعلی) در خیال مریضش چنین می­انگارد که تمام مردم ایران، افغانستان، بخشی از هند و پاکستان، ترکمنستان، ایران شمالی، ارمنستان، گرجستان، ترکیه، سوریه، عراق، لبنان، فلسطین، مصر و بخشهایی از لیبی به دست هخامنشیان قتل عام شده­اند!!!!!! چنین ادعایی به خوبی میزان عقل پورپیرار را نشان می­دهد. این ادعا همانقدر معتبر است که ادعای یک «ماست­بند» در جراحی مغز از طریق شست پا!

نکته­ای که پورپیرار بی­سواد به آن بی­توجه است اینست که تاریخ پادشاهی ساسانی با تاریخ روم گره خورده است و بخش بزرگی از منابع یاد کننده از ساسانیان به منابع رومی برمی­گردد. خوشبختانه هنوز پورپیرار ادعا نکرده که روم را هم یهودیان ساخته­اند!

بیچاره پورپیرار، واقعا دلم برایش می­سوزد. دلم می­سوزد برای کسی که نمی­داند چگونه از دام پوریم فرار کند و همچون پشه­ای که در تارهای چسبناک عنکبوت گیر کرده تقلا می­کند ولی تلاشش، او را بیشتر گرفتار می­کند. پورپیرار یک راه در پیش دارد و آن اینکه بگوید تاریخ­نویسان روم هم مزدبیگر یهود بوده­اند و یا کتابهای آنها هم توسط اورشلیمیها جعل شده است. یک راه دیگر هم وجود دارد که پورپیرار در حال مزه مزه کردن آن است و آن اینکه بگوید همچنانکه اشکانیان، همان یونانیان بوده­اند، ساسانیان هم همان رومی­ها بوده­اند!!!! 

امروز کتابی را برای شما دوستان گذاشته­ام که بدجوری مشت این شیاد بی­سواد را باز می­کند و بر طبل بی­آبرویی و بی­سوادی او چنان خواهد کوبید که ناله­ی الیاسی­اش (=شیطانیش) گوش فلک را کر کند.  

پروکوپیوس را تاریخ نگار دوران پرحادثه جوستینین (527 تا 565 میلادی) می­دانند همچنین او وقایع­نگار کارهای بزرگ ژنرال بلیزاریوس بوده است. او در اواخر قرن پنجم میلادی در شهر سزاریا در فلسطین متولد شد. در سالهای پرحادثه جنگهای بلیزاریوس در آفریقا، ایتالیا و در شرق، پروکوپیوس شاهد عینی وقایعی بود که در کتابش شرح می­دهد. در سال 527 او را در میان­رودان می­یابیم. در 533 بلیزاریوس را در آفریقا همراهی کرد و در 536 با او به ایتالیا رفت. بنابراین چیزهایی که او درباره این دوره نوشته است با واقعیت برابری می­کند. نوشتار او باعث شده تا دوران جوستینین تا نزدیکای سال 560 میلادی برای ما روشن باشد. بزرگترین کار او کتاب «تاریخ جنگها»ست که در هشت جلد نوشته شده است. دو کتاب اول مربوط به جنگهای ایران و روم می­باشد. هفت کتاب اول با هم منتشر شدند ولی کتاب هشتم بعدا اضافه شد که به وقایع بخش­های مختلف امپراتوری می­پردازد. بایستی توجه داشت که جنگ­هایی که پروکوپیوس بطور جداگانه شرح داده، از نظر زمانی همپوشانی داشته­اند؛ یعنی زمانی که رومی­ها در حال جنگ با ایرانیان بوده­اند همزمان در آفریقا و ایتالیا نیز درگیر جنگهایی بوده­اند.

از آنجاییکه پروکوپیوس رابطه نزدیکی با بزرگان روم برقرار کرده بود، می­توانست به آنچه در حال رخ دادن است و یا حقیقت آنچه رخ داده است دسترسی داشته باشد و به درستی آن را برای قضاوت آیندگان ثبت کند.

اینک نوشتار او دوران پر آشوب بین ایران و روم را در پیش چشمان شما قرار می­دهد.

امید است با دانلود و خواندن این کتاب به این نکته دست یابید که نوشتار و گفتار دشمنان این مرز و بوم تا چه حد خالی از خرد و عقل است. هر چند ادعا نمایاننده­ی عقل و دانش مدعی است. ولی کسی که مدعی است اصلا ساسانیان وجود خارجی نداشته­اند و ایران در آن دوران خالی از سکنه بوده است(!!!) باید پاسخ دهد که آیا رومیان هم همچون اسکندر مقدونی با ارواح در ایران می­جنگیدند؟!!  

نمودی ديگر از بی سوادی مطلق ناصر بناکننده (= پورپيرار جعلی)

.

چند روزی که بنده سرگرم کارهای دیگر بودم و راست و حسینی­تر بگویم، همچون بسیاری از افراد نسبت به نوشته­های پورپیرار چنان بی­خیال شده­ام که رغبتی برای نوشتن در مورد او را ندارم.

او چنان به جفنگ گویی افتاده است که نزدیک­ترین حامیانش هم از او ناامید شده­اند. امروز نام پورپیرار چنان بی­اعتبار و آبرو برنده شده است که طرفدارانش هم جرات نمی­کنند بگویند این حرفها حرف پورپیرار است. زیرا پورپیرار برابر با بی­اعتباری شده است. فکر کنم چند وقت دیگر تمام انسان­های نامعتبر و دروغگو را پورپیرار خطاب کنند و پورپیرار از یک «نام جعلی» به یک صفت تبدیل شود (جعلی از این جهت که نام اصلی او بناکننده است).

آنگونه که پیداست، پورپیرار از این موضوع ناراحت شده و دل آزردگی خود را به شکل زیر بیان داشته و ناراحت است که چرا کمتر به سراغ نوشتار بی­پایه و اساسش می­روم و کمتر آبرویش را می­برم!  

نویسنده: ناصر پورپیرار                                                سه شنبه 24 مهر1386 ساعت: 6:42

آقای عابدی. ............. مدتی هارت و هورت می کنند و بعد هم مثل آن پهلوان پنبه که خود را ذوالقرنین گمان می کرد و چندین و چند نفر دیر گم و گور می شوند.
آقای سلام. این آقای رضایی، که مرد محترم و موجهی است، مانند رییس اش سلیمی نمین، که گرچه مسلمان اند، بدون رعایت اصل و حق قرآنی ضرورت رعایت امانت، هر دو بدون ذکر ماخذ، حرف های مرا این جا و آن جا، با تفاخر و باد و ورم، به نام خود جار می زنند، ظاهرا فراموش کرده اند که برای تفهیم هر جمله ی این مطالب، چه قدر در دفتر کار خودشان وقت صرف کرده ام. منتظر باشید تا در این باره یادداشت روشن کننده ی کاملی بگذارم.

بیچاره سلیمی­نمین! آقای پورپیرار، تو خودت می­دانی که به سلیمی­نمین و نیک­آیین بسیار بدهکاری و اگر اینها نبودند تا حالا چند بار چرخهایت را بالا داده بودند و به قول معروف روی چال رفته بودی!

البته جناب پورپیرار بایستی بدانی که آنها از تمام نظراتت آگاه نبودند و آگاهی آنها از نظراتت درباره شیعه نتایج بسیار جالبی داشته است. تازه این اول راه است، منتظر اتفاقات بزرگتر باش.

البته آقای پورپیرار حق دارد که از سلیمی­نمین بنالد و او را متهم به دزدی نظراتش کند ولی آگاهی سلیمی­نمین از این نوع نوشتار پورپیرار درباره خودش بسیار جالب خواهد بود. منتظر نوشتار روشن­کننده پورپیرار می­مانیم تا بدانیم چگونه پورپیرار در دفتر کار آقای سلیمی­نمین برای وی کلاس خصوصی می­گذاشته و او را تفهیم می­کرده است!!!

بگذریم. حساب پورپیرار به خود آقای مهندس عباس سلیمی­نمین وامی­گذاریم.

آقای ناصر بناکننده (همان پورپیرار جعلی) سر جایت بنشین و بقیه را تشویق به نقد نکن! همین جوری هم مسخره خاص و عام شده­ای!!!! ولی اگر دلت برای دیدن گندهایت تنگ شده است، در این یادداشت یکی از آن­ها را جلوی چشمت می­گذارم تا عبرتی برای تو و دیگر ایران­ستیزان گردد. تا همه بدانند، تو همانی که از مقدمات تاریخ هم بی­اطلاعی.

ناصر بناکننده یا همان پورپیرار جعلی اینگونه ادعا می­کند که اولین کسی است که تورات را به عنوان منبعی تاریخی مورد توجه قرار داده است!!! او همچنین دست تمام مفسران تورات را نیر از پشت بسته و خود، یک یهودی تمام عیار شده است. این موجود بی­سواد مدعی است که تمام بخش­های تورات را فوت آب بوده و به همین دلیل توانسته است یکی از جنایتهای یهود را (پوریم) کشف کند!!!

حال تا اینجا را داشته باشید!

همچنین او مدعی است که از خود یونانی­ها آنها را بهتر می­شناسد

مثلا:

1- وی به خوبی می­داند که اشکانیان یونانی بوده­اند و یونانی­ها هنوز متوجه این موضوع نشده­اند.

2- او به خوبی می­داند که یونانی­ها حرف «ش» را دارند اما خود یونانی­ها از موضوع اطلاع ندارند.

پس پورپیرار به تورات و زبان یونانی آگاهی کامل دارد (البته ارواح مشکش!)

حال ببینیم او چقدر از تورات آگاهی دارد. اعضای نامحترم گروهک تجزیه طلب پانترک نترسند! به بخشی از تورات می­پردازم که پورپیرار مدعی اکتشاف در آن بخش است و تا امروز بیش از 100 یادداشت برای اثبات درستی این بخش از تورات مرقوم فرموده و باعث شادکامی اربابان اورشلیمی خود شده است.

پورپیرار این استاد تمام دوران­ها که دارای مدرک فوق تخصصی دیپلم است!!!! در پاسخ به یکی از چاکران نوشته است:  

نويسنده: ناصر پورپیرار                                                 يکشنبه 23 مهر  1385 ساعت: 0:51

آقای تلمیذ. زیگورات بودن تخت جمشید امری اثبات شده است ] !!!!!![ و بقایای موجود از دو معبد ایلامی در کنار بناهای منتسب به داریوش و خشایارشا که فرصت تخریب آن را نداشته اند، ... .............................. XERXES نامی است که تورات بر سلطان هخامنشی زمان اقدام پوریم گذارده است] !!!!!![ که به خشایارشا تعبیر شده، و اینک نیز با همین تعبیر مصرف می شود. پیش­تر نوشته­ام که از نظر دورانی این سلطان باید که داریوش باشد، آن گاه شاید با احتیاط تمام بتوان گفت که XERXES، یا اخشورش نام یهودی داریوش بوده است] !!!!!![.

پورپیرار در خیال خود اثبات می­کند که تخت جمشید زیگورات است!!!! بگذریم که پیشتر آن را معبدی یهودی دانسته بود!!!! آن­هم کپی معابد اورشلیمی!

اگر چه همین نکته برای یک یادداشت خنده­دار برای به مسخره گرفتن کل هیکل پورپیرار کافی است ولی از کنار آن گذشته و تمرکز شما را به خطی جلب می­کنم که با رنگ زرد مشخص شده است. پورپیرار که به شدت از درد بی­سوادی در رنج است مدعی شده است که:

1- Xerxes نامی است که تورات به پادشاه زمان پوریم داده است!!!!!

2- Xerxes، یا اخشورش نام یهودی داریوش است!!!!!!!!!!!!

3- بخش 2 می­گوید که Xerxes واژه­ای یهودی است!!!

 

بنازم به این همه ثوات (=سواد!).

همین تکه نوشتار که از پورپیرار برای شما آورده­ام چنان پر از غلط علمی است که هوش از سرتان می­پراند. همان قضیه خسن و خسین هر سه دختران یزیدند!!!!

بنده به شما جایزه می­دهم اگر توانستید نشان دهید که در تورات نامی به صورت Xerxes ضبط شده است.

مجنون مورد نظر ما فکر کرده است که Xerxes در تورات موجود است!!!! این به خوبی نشان می­دهد که پورپیرار حتی تورات را هم که مدعی است از آن به عنوان منبع تاریخی بهره برده است چیزی نمی­داند.

بیچاره هنوز نمی­داند که Xerxes شکل یونانی است نه نامی یهودی!!

بیچاره هنوز نمی­داند که Xerxes، شکل یونانی نام خشایارشاست و ربطی به داریوش ندارد!! اوج بی­سوادی پورپیرار این دورغگو و جاعل بزرگ وقتی هویدا می­شود که مشخص می­شود حتی مقدمات تاریخ را هم حتی به اندازه یک بچه دبیرستانی نمی­داند.

باید پورپیرار را در لیست بزرگان تاریخ جهان قرار داد! او می­گوید Xerxes همان داریوش است!!!! احتمالا داریوش هم همان کوروش و کوروش هم همان اسکندر مقدونی است!!!!! 

بیچاره هنوز نمی­داند که Xerxes، در تورات نیامده و تورات پادشاه هخامنشی زمان پوریم را تنها با نام اخشورش معرفی کرده است.

به این صفحه نگاهی بیندازید.

(Xerxes: Greek form of the Persian name Khshayarsha which meant "ruler over heroes". This was a 5th-century BC king of Persia, the son of Darius the Great.)

به راستی چرا کسی که مدعی است بر زبان یونانی مسلط بوده و بهتر از هر یونانی زبان یونانی را می­شناسد و کسی که به خیال خودش درباره تورات به مکاشفه پرداخته و به کشفیات دیوانه­واری در کتاب استر دست یافته است، هنوز نام شخصیت اصلی داستانی را که ماه­هاست برای اثبات درستی آن قلم می­زند، نمی­داند؟!!!

چرا؟!

این طبل توخالی هنوز نمی­داند که در کتاب استر، شخصیت پادشاه داستان پوریم، کسی به نام اخشورش است نه Xerxes!!! به راستی که بی­سوادی و پر ادعایی درد بزرگی است.

چرا این استاد یونانی شناس هنوز نمی­داند که Xerxes شکل یونانی نام خشایارشا است؟

کسی که مدعی است: تمام این گونه آثار در سراسر کشور و از جمله بقایای ابنیه­ی پاسارگاد یونانی است (ناصر پورپیرار، جمعه، 15 دی 1385 ساعت 19:1)، استاد دیپلمه­ای است که فقط ادعا دارد و نگاه منتقدانه بر نوشتارش، بوی گند بی­سوادیش را بر هوا بلند می­کرد.

آری در مغز افلیج پورپیرار چیزی جز یک مشت خزعبلات دیوانه­وار وجود ندارد.

پورپیرار واقعا استاد گروهک تجزیه طلب پانترک است. آن گروهک را چنین استادی شایسته است.

برای اینکه بدانید او چقدر پر رو و بی­حیاست این نوشته او را هم بخوانید تا بدانید که هیچ کس یارای نقد پورپیرار را ندارد!!!!!!  

نويسنده: ناصر پورپیرار                                                      يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 0:6

آقای پشتیوان. اتفاقا تفاوت کار در همین جاست زیرا من قادرم از پس اثبات هر مدخل، در هر بابی که ادعا کرده ام برآیم و به همین دلیل به تبادل نظر و ملاحظه ی اسناد و دلایل در یک مجمع ملی دعوت می کنم، ولی آن ها غایب اند زیرا خلاف شما نیک می دانند از پس ابطال سطری از مدخل های ارائه شده در این وبلاگ و یا آن کتاب ها برنمی آیند و صلاح را در سکوت می بینند.  

راست می­گوید اگر به همان شیوه که ماراتن را نام سرباز یونانی دانست و نه نام دشت محل نبرد، و Xerxes را نامی توراتی و معادل داریوش می­داند و همه­ی موارد را با قدرتی برابر با 2 اسب بی­بخار (!!!) اثبات می­کند بنده و شما کی باشیم که بخواهیم نقدش کنیم.

او به قول خودش از پس اثبات ادعاهایش بر می­آید!!

مثلا:

ثابت می­کند که باقی مانده­های ساسانیان باعث سقوط بنی امیه شدند و با همان قدرت ثابت می­کند که اصلا ساسانیان وجود خارجی نداشته­اند!

او با تمام قدرت ثابت می­کند که هرگز خسرو پرویز نامه پیامبر (ص) را پاره نکرده و اصل آن یافت شده است و با همان قدرت ثابت می­کند که اصلا نامه­ای در کار نبوده و داستان آن نامه ساخته­ی یهودیان است تا ثابت کنند ساسانیان وجود خارجی داشته­اند!!

او با تمام قدرت ثابت می­کند که اسکندر مقدونی به تلافی سوزاندنِ آتن، تخت جمشید را آتش زده است و با همان قدرت ثابت می­کند که اسکندر مقدونی اصلا به ایران نیامده و با هخامنشیان نجنگیده است!!! 

اصولا الان شما در حال خواندن یک متن چینی هستید!!!!!!!!!

کی حال دارد تا او را نقد کند؟!

او روی اتومات است! و خودش را به خوبی به گند می­کشد.

خدا پورپیرار را شفا دهد! و با مقتدایش صدام کافر محشور گرداند.

استاد فرای و پاره شدن چرت گروهک تجزیه طلب پانترک

.

در چند روز گذشته بدجوری حالِ پیرمرد قصه­گوی دست پروده­ی صهیونیسم گرفته شده است. ناصر بناکننده یا همان پورپیرار جعلی، روان­پریشی است که در خیال خود اینگونه فکر می­کند از 1000 سال پیش یهودیان در اورشلیم نشسته بوده و برای ایران تاریخ می­ساخته­اند!!!

از منشا صدامیستی نظرات او که بگذریم، می­بینیم که موذیانه در حال القای این نظر است که از 1000 سال پیش بیت­المقدس که یهودیان آن را اورشلیم می­نامند متعلق به یهود بوده است و هر آنچه مسلمانان درباره بیت المقدس می­گویند کشک است!!؛ در این شرایط قیافه ظهیرالاسلامی و وااسلامای پورپیرار و پوسته ضد یهودی او بسیار خنده­دار است.

ناصر بناکننده که از نظر اندیشمندان خنگ یا همان گروهک نژادپرست پانترک، دارای هوش سرشار به حساب می­آید معتقد است که تمام باستان­شناسان ایرانی و خارجی، از کوچکترین تا بزرگترین آنها جیره­خوار یهود بوده و آنچه درباره تاریخ ایران نوشته­اند نه یافته علمی بلکه خواب و خیالی بوده است که آش آن را از 1000 سال پیش در پایتخت یهود یعنی اورشلیم (!!) پخته­اند!!!

یکی از این باستان­شناسانی که در لیست بلند بالای خیالی پورپیرار قرار گرفته است، استاد دانشگاه برتر جهان (هاروارد) یعنی دکتر ریچارد نلسون فرای است.

ناصر بناکننده (=پورپیرار جعلی)، ریچارد نلسون فرای را در خدمت یهود معرفی می­کند!!

پورپیرار معمولا هر چه در خود می­بیند به دیگران نسبت می­دهد. او که حتی نامش جعلی است همه را به جعل متهم می­کند. پورپیرار به عنوان نوکر خودفروخته صهیونیسم به نگارشگری می­پردازد و در عین خود فروختگی همه را به یهودی بودن یا اجیر یهود بودن متهم می­کند!!!

حال،

در این یادداشت چند نکته را کنار هم می­گذاریم تا ببینید آیا پورپیرار می­تواند یک راستگو باشد یا اینکه همه وجودش از دروغ ساخته شده است.

.

نکته اول:

دکتر ریچارد نلسون فرای

با خواندن مقاله (Remarks on The Paikuli and Sar Mashad Inscriptions) می­بینید که ریچارد فرای نشان داده که هرگاه متوجه شود که اشتباه کرده و باید تجدید نظر کند، با شهامت کامل دست به قلم برده و در یک مجله معتبر جهانی آنچه را که پیشتر گفته بود زیر سوال برده و خود دست به نقد خود می­زند. او با شهامت توضیح می­دهد که در کجا چه اشتباهی کرده است و درستش چه باید باشد.

دیپلمه ناصر بناکننده (همان ناصر پورپیرار جعلی)

تقریبا هر روز، حرف روز قبلش را نقض میکند و علیه آن حرف می­زند. مثلا روزی می­گوید باقی­مانده ساسانیان بودند که باعث سقوط بنی­امیه شدند و بعد می­گوید اصلا ساسانیان وجود خارجی نداشته­اند و هر که گفته وجود داشته­اند نوکر یهود است!!!! یک روز اسکندر مقدونی را آتش­زننده تخت جمشید به انتقام از آتش آتن معرفی کرده و همو را نابود کننده هخامنشیان معرفی می­کند و دشمنان اسکندر را متهم به هخامنش­پرستی و یهودی بودن می­کند، روز بعد می­گوید هر کس گفته اسکندر هخامنشیان را از بین برده، یهودی است و تلاش دارد پوریم را پنهان کند!!!! یک روز صحبت از یافت شدن اصل نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز می­کند و در اثبات اصالت آن مطلب می­نویسد و روز بعد نامه را جعل یهود دانسته و مدعیان را متهم می­کند که می­خواهند با اصالت دادن به نامه، وجود ساسانیان را اثبات کنند!!!!

وقتی از او پرسیده می­شود که آیا مطالب قبلی وی اشتباه بوده و وی در حال تجدید نظر کردن است؟ عصبانی شده و خواننده هوشمند را متهم به نفهمی می­کند! و مدعی می­شود که خواننده­ی پرسش کننده قدرت فهم و هضم نظرات انقلابی (!!!!) او را ندارد!   

ای کاش ناصر بناکننده (=پورپیرار) آنقدر شهامت داشت که اعتراف کند در کتابهایش انبوهی از غلط و دروغ وجود دارد.

حال کدام رفتار اخلاقی دارد و می­تواند یک اندیشمند راستگو باشد؟ پورپیرار یا فرای؟

نکته دوم:

دیپلمه ناصر بناکننده (همان ناصر پورپیرار جعلی)

او مدعی است که می­خواهد پلی به گذشته زده و رمز و راز گذشته را آشکار کند!

ولی مثل آب خوردن دروغ می­گوید و نه تنها در مورد گذشته دروغ می­سازد، درباره خودش هم دروغ می­بافد. در مورد تاریخ می­توان چنین فرض کرد که او دروغ نمی­گوید و چرندیاتی که سر هم می­کند ناشی از بی­سوادی اوست و خودش بی­تقصیر است!! اما نکته عجیب اینجاست که چرا در مورد خودش هم دروغ می­گوید!! آیا او نمی­داند که قبلا نامش بناکننده بوده است؟! او ادعا کرده است که نامش از اول پورپیرار بوده است ولی بدبختانه اربابش در حزب توده مشت او را باز کرده است و در کتاب خاطرات کیانوری از این دروغگوی کثیف با نام «بناکننده که پورپیرار امضا می­کند» یاد شده است.

دکتر ریچارد نلسون فرای

ریچارد نلسون فرای هم سال­ها درس خوانده است که رمز و راز گذشته را آشکار کند.

او تلاش می­کند راستگو باشد و تلاش کند آنچه را که در گذشته رخ داده کشف کند و راستی آن را به همگان نشان داد. خاطره زیر را بخوانید تا کمی آشکار شود که روحیه فرای چگونه است. (برگرفته از تارنمای سیاست و جامعه

ریچارد فرای در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت. دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در آمریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:

روزی در یکی از خیابان­های شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل سلمانی بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می­گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی­دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم. کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می­دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه­ای که چند ساعت بیشتز از وقوع آن نمی­گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می­خواستم حوادث سه هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته­های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه­داری روی آورم.

خوب! آیا می­توان با این نوع رفتار ریچارد فرای ، حرف­های پورپیرار را درباره او قبول کرد؟

فرای که شیفته تاریخ و تمدن و فرهنگ ایرانی است و به خوبی چند زبان از جمله فارسی را صحبت می­کند، چندی پیش از ایران خواست تا بپذیرد که پس از مرگ در آغوش گرم ایران­زمین به خاک سپرده شود.

.

پرسش:

به نظر شما کدامیک می­تواند یک دانشمند فرهیخته باشد؟ دکتر ریچارد فرای؟ یا پورپیرار (=بناکننده)؟

کدامیک اجیر دست یهود است؟ فرای یا پورپیرار؟

خیلی فکر نکنید! انیدشمندان بزرگ ایران زمین به خوبی به پاسخ این پرسش رسیده­اند. آنها فرای را به عنوان یک استاد ارجمند و قابل تقدیر مورد ارزیابی قرار داده و در بین هزاران، نشان ارجمندی را بر سینه او زدند.

آری. ریچارد نلسون فرای در نخستین جشنواره بین المللی فارابی به عنوان یکی از برگزیدگان خارجی جایزه­ای از دست ریاست جمهوری دریافت کرد تا بار دیگر آبی سرد بر صورت ببر کاغذی و گروهک ن‍ژادپرست پانترک پاشیده شود. انتخاب او در جشنواره فارابی به خوبی پاسخ پرسش­های مرا روشن می­کند. 

رییس جمهور در این مراسم از برگزیدگان بخش جشنواره بین المللی فارابی (ویژه تحقیقات علوم انسانی و اسلامی) از جمله آیت الله حسن زاده آملی، مرحوم علامه عسگری، آیت الله جوادی آملی ، مرحوم آیت الله معرفت ، استاد سید جعفر شهیدی، آیت الله جعفر سبحانی، دکتر علی محمد کاردان، آیت الله مصباح یزدی و ریچارد فرای استاد برجسته آمریکایی تجلیل کرد (حیات). 

مشتی خاک بر دهان پورپیرار (1): آن شمال افسانه ای

آنهایی که با ناصر پورپیرار آشنایی دارند، می دانند که طبق نوشته هوشنگ صادقی ایشان تاریخ را با داستان نویسی اشتباه گرفته­اند و پر بی­راه نیست اگر ایشان را به سبک ایرانیان ننه ناصر قصه گو بنامیم. در این یادداشت می­خواهم به آنها که عاشق چنین جاعل بزرگی شده­اند نشان دهم که چگونه با استاد خطاب کردن وی، مهری بر تلاش وی در تحمیق خوانندگان می­زنند. به حتم زمانی که پانترکها او را استاد خطاب می­کنند وی به آنها پوزخند می­زند.
پورپیرار در کتابهایش چنین می­نگارد که انگار شاهد تمام وقایع بوده و از آنها فیلم و عکس هم تهیه کرده است! وی در کتاب اولش "برآمدن هخامنشیان" در فصلی به نام "در جستجوی سرزمین" به خیال خود به این نتیجه می­رسد که سرزمین پارسها را نمی­توان مشخص کرد! پس از این به اصطلاح شک آفرینی در ذهنهای کوچک، در آخرین فصل کتابش به نام "چاره اندیشی یهود" در صفحه 205 کتاب برآمدن هخامنشیان مدعی می­شود که کوروش و قوم آن نه فقط به ایران، اصولا به شرق میانه تعلق نداشته است. ایشان البته فراموش می­کنند اگر آنها را غیر بومی می­خواند پس چگونه این سرزمین را ایران نام می­نهد.
در ادامه همان صفحه نقلی حدود دو صفحه­ای از کتاب ارمیا می­آورد. وی برای بسترسازی برای آنچه در ذهن دارد جمله "زیرا قومی از سوی شمال بر بابل هجوم خواهند آورد" را سیاه می کند تا توجه خواننده را جلب کند، ولی رندانه از آن چیزی نمی­گوید تا در جای دیگر با اشاره به آن بیشترین بهره را ببرد. چند صفحه بعد یعنی صفحه 213 با آوردن بخشهایی از کتاب ارمیا و با سیاه کردن بخشهایی که به شمال اشاره دارند نظریه قلابی خود را ارایه می کند که:
میتوان پذیرفت که یهود این "قوم نیرومند سنگ دل" را "سوار بر اسب و به تاخت" یکسره از استپهای میانی روسیه به پاکسازی شرق میانه و آزاد کردن اسیران و ثروت خود مامور کرده است (برآمدن هخامنشیان، ص. 214)
بدین ترتیب این مورخ بین النهرینی مشکل هخامنشیان را در نداشتن خاستگاه حل کرد! دوستان و دشمنان رفیق ناصر به خوبی به اعتقاد راسخ وی به اعتبار تورات آشنا هستند. به همین دلیل ما نیز از همین منبع مورد تایید پورپیرار استفاده خواهیم کرد. خوب، تا الان با دلایل شمالی بودن (!) قوم کوروش آشنا شدید.
هر کس به اندازه یک مثقال از تاریخ بابل آگاهی داشته باشد می­داند که بابلیان بودند که به اورشلیم حمله کرده و آن را ویران کردند. حتی پورپیرار هم به این موضوع اعتراف دارد و آن را تایید می کند:
آخرین ضربه را مردم یهود از نبوکدنصر پادشاه بابل دریافت کردند که به پراکندگی کامل اسباط، تسلیم اورشلیم و خرابی خانه خدا در بیت المقدس منجر شد. نبوکد نصر ثروت معابد را به بابل کشاند و گروه کثیری از صاحب منصبان، ثروتمندان، هنرمندان، علما و صنعتگران یهود را، به اسارت به بابل برد (برآمدن هخامنشیان، ص. 197-196)  
طبق نظر پورپیرار اسارت و برچیده شدن کامل تمدن یهود، کینه­ای در دل یهودیان کاشت تا از بابل انتقام بگیرد. یهودیها برای این کار از کوروش هخامنشی استفاده کردند. به چه دلیل کوروش؟ چون در تاریخ خوانده­ایم که او به بابل حمله کرد و یهودیان را آزاد و روانه اورشلیم نمود. در همین گیر و دار رفیق ناصر مدعی می­شود که قوم کوروش یک قوم شمالی است. دلیل آن هم اینکه تورات گفته!
تا اینجا همه قبول داریم که بابل به اورشلیم حمله کرد و یهودیان را به اسارت برد. برای ادامه بحث برای اینکه دل رفیق ناصر و دوستانش را بدست بیاوریم، فرض می­کنیم که جایگاه قوم کوروش مشخص نیست. اما آیا جایگاه بابل و اورشلیم هم نامشخص است؟ پاسخ صد البته خیر است که پورپیرار و پورپیراریان هم به آن معترفند.
پس تا حالا داریم: 1- بابل به اورشلیم حمله و یهودیان اسیر شدند. 2- یهود برای انتقام گیری به دنبال چاره رفت. 3- بر اساس توصیف تورات قومی که بر بابل یورش برد شمالی بود. 4- پورپیرار بر اساس بند 3 می­گوید که کوروش از قومی شمالی بوده است 5- جایگاه بابل و اورشلیم روی این کره خاکی مشخص و هیچکس نسبت به آن شکی ندارد.
حال به سراغ تورات این یگانه منبع قابل اعتماد پورپیرار می­رویم تا ببینیم در آن چه می­گذرد و رفیق ناصر در آنجا چه چیزهایی را پوشیده نگهداشته تا در تحمیق طرفدارانش موفق باشد.
در باب یکم، در بخشی به نام دو رویا می خوانیم:
بار دیگر خدا از من پرسید حالا چه می بینی؟ جواب دادم یک دیگ آب جوش از سوی شمال بر این سرزمین فرو میریزد. فرمود: آری این بلایی از سوی شمال بر تمام این سرزمین نازل خواهد شد. من سپاهیان مملکتهای شمالی را فرا خواهم خواند تا به اورشلیم آمده تخت فرمانروایی خود را آنار دروازه های شهر برپا دارند و همه  حصارهای آن و سایر شهرهای یهودا را تسخیر کنند. اینست مجازات قوم من بسبب شرارتهایشان! آنها مرا ترک گفته، خدایان دیگر را می پرستند و در برابر بتهایی که خود ساخته اند، سجده می کنند. (عهد عتیق، ارمیا، 16-13 :1)    
در اینجا به روشنی دیده می­شود که خدای یهود به ارمیا می­گوید که قوم یهود را به دلیل بت­پرست شدن با عذابی شمالی تنبیه خواهد کرد. در ادامه می­خوانیم:
سپاهیان نیرومند شمال مانند شیران غران بسوی سرزمین اسرائیل در حرکتند تا آن را ویران ساخته، شهرهایش را بسوزانند و با خاک یکسان کنند. (عهد عتیق، ارمیا، 15 :2).
راه اورشلیم را با علامت مشخص کنید! فرار کنید و درنگ ننمایید! چون من بلا و ویرانی مهلکی از سوی شمال بر شما نازل خواهم کرد. نابود کننده قومها مانند شیری از مخفی گاه خود بیرو ن آمده، بسوی سرزمین شما در حرکت است! شهرهایتان خراب و خالی از سکنه خواهد شد. پس لباس ماتم بپوشید و گریه و زاری کنید، زیرا شدت خشم خداوند هنوز کاهش نیافته است (عهد عتیق، ارمیا، 8-6 :4).
ای اهالی بنیامین فرار کنید! برای نجات جانتان از اورشلیم فرار کنید! در شهر تقوع شیپور خطر را به صدا درآورید، در بیت هکاریم نشانه های خطر را برپا کنید، چون بلا و ویرانی عظیمی از سوی شمال به اینسو می آید! (عهد عتیق، ارمیا، 1 :6).
از سرزمین شمال لشکری در حرکت است و قوم نیرومندی برای جنگ با شما برخاسته­اند. ایشان به کمان و نیزه مسلحند، سنگدل و بیرحم هستند و وقتی بر اسبهای خود سوار میشوند، صدایشان مانند خروش دریاست! آنها برای جنگ با اورشلیم مهیا شده­اند (عهد عتیق، ارمیا، 22 :6).
اینک هیاهویی به گوش میرسد! هیاهوی لشکر بزرگی که از سوی شمال می آید تا شهرهای یهودا را ویران کند و آنها را لانه شغالها سازد! (عهد عتیق، ارمیا، 22 :10).
ای اورشلیم نگا ه کن! دشمن از سوی شمال بسوی تو می آید! (عهد عتیق، ارمیا، 20 :13).
همانگونه که می­بینید، خدای یهود حمله بابل به اورشلیم را نیز شمالی دانسته و آشکارا بابل را قومی شمالی می­خواند! در باب 16 می­خوانیم:
از این رو شما را از این سرزمین بیرون انداخته، به سرزمینی خواهم راند که هرگز نه خود شما آنجا بوده­اید و نه اجدادتان، در آنجا می­توانید شبانه روز به بت پرستی بپردازید و من هم دیگر بر شما رحم نخواهم نمود (عهد عتیق، ارمیا، 13 :16).
آشکارا خدای یهود می­گوید که شما را تبعید خواهم کرد و به خوبی می­دانیم که آنها به کجا فرستاده شدند. آری به بابل.
 با اینحال خداوند می­فرماید زمانی می­آید که مردم هرگاه بخواهند درمورد کارهای شگفت انگیز من گفتگو کنند، دیگر اعمال عجیب مرا به هنگام بیرون آوردن بنی اسرائیل از مصر، ذکر نخواهند نمود، بلکه در این باره سخن خواهند گفت که من چگونه بنی اسرائیل را از سرزمین شمال و همه سرزمینهایی که ایشان را به آنها رانده بودم، باز آورده­ام. بلی، من ایشان را به سرزمینی که به پدرانشا ن داده­ام باز خواهم گرداند (عهد عتیق، ارمیا، ۱۴ و ۱۵ :16).
در اینجا نیز دیده می شود که سرزمین تبعید (بابل) در شمال قرار دارد. در باب 22 نام کسی که به اورشلیم حمله می کند نیز ذکر شده است: نبوکدنصر! آشکار است که آن نیروی شمالی همان نیروی بابل است.
خداوند به یهویاکین، پسر یهویاقیم، پادشاه یهودا چنین می­فرماید: تو حتی اگر انگشتر خاتم بر دست راستم بودی، تو را از انگشتم بیرون می­آوردم و به دست کسانی می­دادم که به خونت تشنه­اند و تو از ایشان وحشت داری، یعنی به دست نبوکدنصر، پادشاه بابل و سپاهیان او! (عهد عتیق، ارمیا، 25و 24 :22).
فکر کنم به اندازه کافی شمال در این نوشته­ها دیدید! اگر بخواهیم مثل پورپیرار نتیجه گیری کنیم پس باید بگوییم بابل در شمال بوده است! یعنی در کنار قوم کوروش یا به قول رفیق ناصر در کنار خزران! به راستی او خواننده خود را به چه انگاشته است؟ اگر قاعده را بر نوشتار تورات بگذاریم و مثل رفیق ناصر بخواهیم نتیجه گیری کنیم پس باید بگوییم در دنیا دو بابل وجود دارد یکی در شمال اورشلیم و یکی در شرق آن!!! احتمالا به همان شیوه باید بگوییم کسانی تلاش دارند بابل را پنهان کنند! ولی جای بابل بسیار مشخص­تر از آنست که کسی در آن شک کند پس چرا تورات بابلیان را قومی شمالی معرفی کرده؟
شاید این پرسش پیش آید که آیا در دیگر کتابهای یهود هم بابل، شمالی دانسته شده است؟ پاسخ مثبت است. در کتاب حزقیال در جایی گفته می­شود که صور از سقوط اورشلیم خوشحال شده است و می­خواهد جای آن را بگیرد که خدای یهود می گوید:
خداوند می­فرماید من نبوکدنصر پادشاه بابل شاه شاهان را از شمال با سپاهی عظیم و سواران و عرابه­های بیشمار به جنگ تو می­آورم. (عهد عتیق، حزقیال، 7 :26).
همانگونه که می­بینید شکی نمانده که تورات بابل را هم شمالی می خواند! حال فکر می­کنید آیا باز هم بازی رفیق ناصر با واژه شمال محلی از اعراب دارد. باید بر او که همه را مثل خود کودن فرض کرده، خندید.
اما صبر کنید قصه شمالیها هنوز تمام نشده است. در باب 46 کتاب ارمیا به مصر پرداخته می­شود که در اینجا نیز چیز جالبی خواهیم دید.
سپس خداوند درباره آمدن نبوکدنصر، پادشاه بابل و حمله او به مصر، این پیغام را به من داد: (عهد عتیق، ارمیا، 13 :46)
 مصر مانند یک ماده گوساله زیباست؛ ولی یک خرمگس او را فراری خواهد داد، خرمگسی که از شمال خواهد آمد! حتی سربازان مزدور مصر نیز مانند گوساله­های وحشتزده پا به فرار خواهند گذاشت، زیرا روز مصیبت و زمان مجازات ایشان فرارسیده است (عهد عتیق، ارمیا، 21و 20 :46). مردم مصر با سرافکندگی مغلوب این قوم شمالی خواهند شد (عهد عتیق، ارمیا،  24 :46).
از نظر تورات بابل در شمال مصر قرار گرفته است! وگرنه چطور میتوان بابلیها را قومی شمالی نامید؟! همانگونه که دیده می­شود به صراحت بابلیها قومی شمالی ذکر شده­اند!
در باب 47 یک شمال بسیار جالب دیگر را پیدا می­کنیم. در این باب در مورد حمله مصر به فلسطین صحبت می­شود.
پیش از آنکه سپاه مصر، شهر فلسطینی غزه را تصرف کند، خداوند این پیغام را درباره فلسطینیان به من داد: بنگرید! از سوی شمال سیلی می­آید، مانند رودی که طغیان کرده باشد! سیل می­آید تا سرزمین فلسطینیان و هر چه در آن است، و شهرها و مردمانش را از میان ببرد. مردم و ساکنین آنجا از ترس و وحشت، فریاد خواهند زد و گریه و زاری خواهند نمود (عهد عتیق، ارمیا،  1و2 :47).
در اینجا هم مصریها شمالی حساب می­شوند! یک نگاه ساده به هر نقشه­ای نشان می­دهد که مصریها نمی­توانند نسبت به فلسطنیها مردمانی شمالی باشند. نمیدانم چه بگویم. فقط باید پیروان پورپیرار را پرسید حال با این افتضاح استادشان چه می­کنند؟ منبعی که بر اساس آن قوم کوروش را شمالی معرفی می­کردند، تقریبا همه را شمالی میداند. حتی بهترین دوستان رفیق ناصر در بابل هم شمالی هستند. آیا همه بابلیها و مصریها، شمالی و در نتیجه (به روش رفیق ناصر) روس یا اسلاو یا خزر بودند؟! وای بر طرفداران پورپیرار که افسار عقل خود را به دست یک داستان سرا سپرده­اند. یا او کتاب ارمیا را نخوانده است، که بعید مینماید یا اینکه به عمد تلاش در تحمیق طرفدارانش دارد. به نظرم می­آید که دومی به حقیقت نزدیکتر باشد. با این حساب اسکندر را چه کنیم که ایستاده تا به خیال رفیق ناصر بر سر راه قومهای شمالی سد ببندد!
رفیق ناصر بر اساس صفتهای آورده شده در تورات قوم کوروش را وحشی و بی رحم می­نامد. حال می­بینید که منبع مورد علاقه او، از دوستان بین النهرینی اش به چه شکل یاد کرده: مسلح به کمان و نیزه، سنگدل، سوار بر اسب و بی رحم، نابودکننده قومها و صد البته شمالی! این همان صفتهایی است که در کتاب ارمیا به فاتحان بابل هم داده شده است پس چرا از آنها یکی سفید و یکی سیاه می­شود. البته هرگز به فاتحان بابل نابود کننده قومها گفته نشده است. تا آنجا که می دانم شمال = شمال است! پس حال که جایگاه بابل مشخص است و تورات آن را در شمال میداند و به همان شکل کوروش را نیز شمالی می نامد آیا عاقلانه نیست به این نتیجه برسیم که تورات به یک جهت اشاره دارد. آیا نباید پذیرفت که کوروش هم در همانسویی باشد که تورات بابلیها را از آنجا میداند؟ بابل در شرق است و تورات به غلط، آن را شمالی می خواند پس به حتم در شمالی خواندن قوم کوروش هم اشتباه کرده است. رد این نظر منوط به اینست که بپذیریم بابلیان قومی شمالی بوده اند!
به نظر شما، آیا لازم نیست تا مشتی خاک در دهان این یاوه گو بریزیم تا دگر باره نتواند خوانندگان خود را احمق فرض کند؟
در آخر برای پانترکها و رفیق ناصر یک پیام ایرانی دارم: کلاغ! پر! نظریه شمالی! پر
 
منبع:http://zulqarnain.persianblog.ir/
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 4:43  توسط سرباز ساسانی  | 

 

شهربَراز، (مرگ: ۶۳۰ م.)، پادشاه ساسانی. نام اصلی او «فرُخان» بود و «شهربراز» لقب او. «شهربَراز» یا شهروَراز به معنای «گراز کشور» یا «گراز امپراتوری» است و اشاره‌ای است به مهارت نظامی و جنگاوری وی و نیز پیروزی‌های پیاپی وی در جنگ‌ها و نبردها. زیرا در ایران باستان گراز نماد ایزد بهرام است که ایزد جنگ و پیروزی است (همان طور که در میان رومیان مارس یا همان مریخ نماد جنگ بود).

شهربراز در زمان خسرو پرویز سمت اسپهبد داشت و یکی از فرماندهان بزرگ ارتش ایران بود که با روم (بیزانس) جنگید و پیروزی‌های شایانی به دست آورد از جمله اورشلیم را گرفت و صلیب راستین را - که به اعتقاد مسیحیان عیسی مسیح بر آن به صلیب کشیده شده بود - به تیسفون پایتخت شاهنشاهی ایران ساسانی فرستاد. شهربراز سپس مصر را در سال ۶۱۶ م. و همچنین لیبی را تسخیر كرد و پس از چند سده دوباره قلمروی ایران را به گستردگی زمان هخامنشیان رساند. شهربراز پس از این به پایتخت امپراتوری روم شرقی (بیزانس) یعنی کنستانین‌آباد یا کنستانینوپل (قسطنطنیه) روی آورد وبا کمک آوارها(از قبایل ژرمن) این شهر را محاصره کرد و نزدیک بود که تومار امپراتوری بیزانس را در هم بپیچد. اما در این زمان گویا هراکلیوس دست به نیرنگی زد و نامه‌ای به شهربراز رساند که طبق مضمون آن خسرو پرویز دستور کشتن شهربراز را صادر کرده بود. شهربراز نیز فریب خورد و ارتش خود را کنار کشید و بدین ترتیب هراکلیوس توانست با همراهی نیروی دریایی غربی(رم) امپراتوری روم بوزانطه را نجات دهد. این اقدام باعث رنجش ایرانیان و دیگر سپاهیان ایران از شهربراز و کناره‌گیری وی از صحنه‌ی جنگ و سیاست شد.

سرعتی که شهربراز و شاهین، دو سردار خسروپرویز سوریه، فلسطین، آناتولی، مصر و حتی لیبی دوردست را تسخیر کردند حیرت‌انگیز بود.


پس از مرگ خسرو پرویز و آشفتگی‌های دربار ساسانی، شهربراز در زمان سلطنت اردشیر سوم که کودکی بیش نبود به تیسفون لشكر كشید و نایب السلطنه شد. اردشیر بعد از یكسال و نیم سلطنت گویا به دست شهربراز كشته شد. با این كه شهربراز از خاندان شاهی نبود به پیروی از بهرام چوبین و وستهم - دو اسپهبد دیگر ایران - بر تخت شاهی نشست. ولی چند تن از نجبای هواخواه خاندان ساسانی از جمله ماهیار، زادان‌فرخ و پوس‌فرخ قیام كردند و در نهم ژوئن ۶۳۰ م شهربراز را كشتند.

برگرفته از:

  • ایران در زمان ساسانیان نوشته كریستنسن ترجمهء یاسمی
  • سایه‌ها در بیابان: ایران باستان در جنگ. نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ (به زبان انگلیسی)
  • فرهنگ دهخدا، درآیه‌ی شهربراز و شهروراز
  • + نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 5:25  توسط سرباز ساسانی  | 

    ساسانیان نام خاندان شاهنشاهی ایرانی است که از سال ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی بر ایران فرمانروایی کردند؛ بنیان این شاهنشاهی یکپارچه را اردشیر (یا ارتخشتره؛ از ارت: مقدس، و خشتره: شهریار) بنا کرد. شاهنشاهان ساسانی که ریشه‌شان از استان پارس بود، بر پهنه بزرگی از آسیای باختری چیرگی یافته، گستره فرمانروایی خود؛ کشور ایران (به پهلوی کتیبه‌ای a y r a n sh t r y ) را برای نخستین بار پس از هخامنشیان، یکپارچه ساخته و زیر فرمان تنها یک دولت شاهنشاهی آوردند. پایتخت ایران در این دوره، شهر تیسفون در نزدیکی بغداد (آن زمان نام روستایی کوچک در نزدیکی تیسفون بوده؛ که نامش به ظاهر، از یکی از نامهای بغ داد یا بخشوده خدا؛ و یا باغِ داد دوره ساسانی ریشه گرفته بوده)، در عراق امروزی بود.


    نام ساسانیان از ساسان گرفته شده، که اردشیر از نوادگان اوست و داریوش سوم هخامنشی (دارایِ دارایان) را از نیاکان او دانسته اندژ نخست کارنامه اردشیر بابکان به این نسبت گواهی داده و بازهم به نوشته شاهنامه، ساسان پدر اردشیر، چوپانی بود از بازماندگان دارا که در فارس می زیست. اردشیر در دستگاه بابک که موبد آتشکده آناهیتا، همچنین شهردار و مرزبان پارس بود، پرورش یافت، ولی درباره نسبت او با بابک اختلاف وجود دارد. او به گواهی بسیاری از تاریخی نویسان، مردی نیرومند و دلیر بود که سرانجام بر اردوان پنجم اشکانی در دشت هرمزگان پیروز شده و تسخیر سرزمینی که خود به آن ایران می‌گفت را آغاز کرد.


    ساسانیان رفته‌رفته توانمندتر شده، هویت فرهنگی، نظامی و مذهبی ایرانشهر را نزدیک به چهارصد سال گسترش داده و مرزها را تا سالهای پایانی برپایی‌شان، به گستره امپراتوری هخامنشی نزدیک‌تر کردند، هرچند که با گذشت زمان، دستگاه مذهبی در کار کشورداری و دربار نفوذ بسیار نمود و نبردهای چندین ساله با رومیان نیز، کشور را فرسودند. پرده پایانی شاهنشاهیِ ایرانشهرِ ساسانی، در پایان دوره خسرو پرویز (به پهلوی: ابرویز) با پیروزی سپاه ایران در نبرد اورشلیم (در شاهنامه: گنگ دژ هودخ) فرو افتاد. پیروزی در این نبرد ۲۱ روزه به فرماندهی شهربراز سردار خسرو، و با یاری جنگ افزارهای سنگین و دژکوب و منجنیق، همراه شد با فرستادن چلیپای ترسایان (صلیب اصلی مسیح) از اورشلیم به پایتخت ایران. اما این رویداد خشم رومیان مسیحی را به دلیل بی‌احترامی به چلیپای مسیح برانگیخت؛ نبردهایی به شکست و پَس نشینی سپاه ایران انجامید و سرانجام خسروپرویز، شاه نیرومند و با اراده‌ای که با وجود اشتباه‌ها و معایبش، در دوران پادشاهی خود جلوی زیاده‌خواهی بزرگان را گرفته بود، با خشم بزرگان بخاطر شکست‌ها، به ظاهر با مکر و دسیسه از سوی برخی سپاهیان، و با همکاری پسرش شیرویه (قباد دوم) کشته شد.


    با مرگ خسرو، و در پی آن مرگ شک برانگیز قباد (که بسیاری از برادران خود را کشت)، در زمانی کمتر از شش ماه، چرخه ای مرگبار از کینه توزی، جاه طلبی و خونخواهی آغاز شد و به فروپاشی دستگاه ساسانی انجامید. بسیاری از بزرگان و ارتشیان کشته شده تا آنجا که در نبود مردان خاندان شاهی، پوران دختر خسرو پرویز و پس از او، آزرمیدخت، خواهر پوراندخت را به شاهی برگزیدند با گزینش های پی‌در‌پی و برگزیدن بیش از ده شاهنشاه به مدت تنها چهار سال، یزدگرد سوم از سوی بزرگان استخر برگزیده شد ولی چون نسبتی نزدیک با شاه نداشت محبوبیتی نیافت. سرانجام لشکر خلیفه عمرابن الخطاب آگاه از ناتوانی مرزبانان، رفته رفته به کشور نفوذ کرد. بازمانده سپاه ایران در نبرد جسر (یا نبرد پل) پیروز شده، ولی دو نبرد سرنوشت سازِ قادسیه و نهاوند با پیروزی اعراب پایان یافتند. پایتخت ایران، شهر تیسفون (به عربی مدائن) در ۶۳۷ میلادی به دست اعراب افتاد، یزدگرد سوم با سرنوشتی نامعلوم گریخت و اثری از او نماند؛ به گمان برخی تاریخ نگاران، آسیابانی از مرو او را بخاطر جامه زربفت‌اش کشت. با مرگ یزدگرد به سال ۶۵۱ میلادی، شاهنشاهی ساسانی پایان یافت، هرچند که بازماندگان خاندان شاهی در ایران، یا گریختگان به چین، از جمله پیروز پسر یزدگرد؛ برای استقلال دوباره ایرانشهر از خلافت عمر بسیار کوشیدند.

    دولت بیزانس که در بخش شرقیِ تصرف‌های خود، با دولتی توانمند مانند ساسانیان سروکار داشت و آن را نیرومندترین دشمن خود می‌دانست، گرفتاری‌های زیادی هم در غرب و هم در شمال تصرف‌هایِ خود، به خصوص در اروپا داشت. این گرفتاری‌ها، مانع از آن می‌شد که بیزانس همه نگاهِ خود را صرف مرزهای شرقیِ خود کند و به همین سبب، دستگاه ساسانی، مانند دستگاه اشکانی، توانسته بود پایتختِ خود (تیسفون) را، در کنار رودِ دجله قرار دهد و از نزدیک بودنِ پایتخت‌اش به مرزهای دشمن، بیمی نداشته باشد. دولت ساسانی هم در شرق، و هم در شمالِ مرزهای خود، گرفتاری‌های زیاد داشت که گاهی به میزان خطرناک و تهدید کننده‌ای می‌رسید. بدین گونه سیاست خارجیِ دستگاه ساسانی، یکسره در رابطه با شرق و غرب خلاصه می‌شد. اما دستگاه ساسانی در این زمان، خود را به اندازه کافی نیرومند نشان داد و توانست ایرانشهر را از آسیب‌های ویرانگر و خطرآفرین دور نگه دارد و در داخل کشور، برای مردم ایران، زندگی مرفه همراه با امنیت تامین کند.

    این دستگاه، فرهنگی پربار در زمینه سیاست و کشورداری، اخلاق، رابطه‌های سالم اجتماعی و هنر به وجود آورد، که پس از نابودی و ویرانیِ سیاسی‌اش، اثرهای خود را در نسل‌های پسین و فرهنگ دیگر همسایگان، به روشنی نشان داد. با اینکه دشمنان شناخته شده دستگاه ساسانی، دولت پیشرفته بیزانس و دولت‌های نیمه پیشرفته شمال و شرقِ کشور بودند، شکست این دستگاه، نه از سوی این دشمنان، بلکه از دو سوی پیش‌بینی نشده بود. نخست، فروپاشی از درون، و پس از آن، از دولتی بود که با آنکه همه توانِِ جنگی‌اش قوم‌های بیابان گرد بودند، ولی بنیه سیاسی و اجتماعی‌اش برپایه بینش دینی-فکریِ نیرومندی بود که دولت‌ها و دشمنان دیگر ساسانی، ازش بی‌بهره بودند. دستگاه اسلامی که در آغاز سده هفتم میلادی در شهر مدینه برپا شده بود، از جهت روحی و معنوی چنان نیرومند شده بود که تأثیر فرهنگی‌اش بر کشورهای همسایه، همانند چیرگیِ دیگر قوم‌های بادیه نشین و صحرانورد، گذرا نبود. این تأثیر فرهنگی چنان عمیق بود که با همه گسستگی و سستیِ سیاسی و جنگیِ اعراب، پس از دو قرن چیرگی، اثرهایش هنوز ماندگار است

    اردشیربابکان«اردشیر اوّل»{ ۲۲۶ تا ۲۴۰ میلادی} در زمان پادشاهی اردوان پنجم، اردشـیر به پادشاهی گوچیهر رسید . او مایل بود شاه کلّ ایران باشد بنابراین شورش کرد و اردوان را به سختی شکست داد و اشک بیست و نهم در صحنه نبرد کشته شد «۲۲۴ میلادی». بدین ترتیب سلطنت ایران در کف اردشـیر بابکان قرار گرفت . ۲- جنگ اردشـیر با دولت روم اردشیر بابکان به تلافی شکست هایی که اشکانیان در اواخر حکومتشان از رومیان می‌خوردند به روم لشکر کشید ‍‍{در این زمان تراژان امپراتور روم بود} او رومیان را شکست داد و نصیبین، حران و ارمنستان را تصرف کرد. به طور کلّی کار‌های ارد شیر در جدول زیر خلاصه می‌شود...

    ۱- تقسیم مردم به طبقات مختلف و تایین حداقل معیشت و امکانات

    ۲- احیای سپاه جاویدان مانند هخامنشیان

    ۳-توجّه ویژه به امنیت عمومی توسّط مامورانی که از مرکز به نقاط مختلف فرستاده می‌شدند

    ۴-تصرف هند تا پنجاب

    شاپور اوّل {۲۴۰ تا ۲۷۲ میلادی}

    شاپور اوّل پسر اردشیر بابکان در آغاز سلطنت با طغیان حران و ارمنستان مواجه شد او به راحتی شورش ارمنستان را خواباند امّا مردم حران چنان مقاومتی از خود نشان دادند که سرکوب آن غیر ممکن می‌نمود. سر انجام باخیانت شاهزادهٔ حران دروازه باز و شاپور همه را از جمله شاهزاده را می‌کشد. او پس از فتح حران شهر‌های کرمان، خوزستان، عمان، مکران، غرب، خراسان و توران را فتح کند. نخستین جنگ شـاپـور با رومـیـان {از ۲۴۱ تا ۲۴۴ میلادی} شاپور پس از فتوحات خود متوجّه روم شد و نبردی با آن دولت کرد در نبرد اوّل پس از تصرّف انطاکیه و نصیبین از گردین شکست خورد و نصیبین از دست او رفت. گردین توسّط سردارانش کشته شد و پس از او فیلیپ عرب به پادشاهی رسید. او مصالحه‌ای با ایران امضا کرد که در آن بین النهرین و ارمنستان به ایران بازگردانده شود. دوّمین جنگ شـاپـور با رومـیـان {از ۲۴۴ تا ۲۷۲ میلادی} شاپور مانند جنگ اوّل خود از فرات گذشت و نواحی اطراف آن را تصرّف کرد و وقتی نیرو‌های رومی به نزدیکی اردوهای ساسانی رسیدند آنان را در چنان تنگنایی قرار داد که «والرین» امپراتور روم و بسیاری از سپاهیانش اسیر شدند او از اسیران جنگی برای ساختن پل شوش استفاده کرد. او پس از شکست رومیان شهر‌های آسیای صغیر، کاپادوکیه را کاملاٌ فتح و از پلمیر شکست خورد. وی به سال ۲۷۲ میلادی درگذشت. شـاپور دوّم {از ۳۱۱ تا ۳۷۹ میلادی} شاپور چشم به جهان نگشوده پادشاه بود و چون ۱۶ ساله شد زمام کشور را به دست گرفت. برخی از مورّخان به او لقب کبیر را داده‌اند. اگر انوشیروان در این سلسله نبود مسلّماٌ او نقطهٔ اوج قدرت ساسانیان بود. شاپور در ابتدا از قدرت درباریان کاست {که از زمان کودکی او اختیارات بسیاری داشتند} و از مرز‌های عرب نشین دفاع کرد. تصرّف بحرین، در زمان او اتّفاق افتاد. ظاهراً شاپور در طی جنگ با اعراب کتف هایشان را سوراخ می‌کرد از این رو او را «ذوالاکتاف» می خواندند. با مرگ قسطنطین و تیرداد امپراتوران روم و ارمنستان در سال های ۳۳۷ و ۳۱۴ میلادی شاپور بر سر ارمنستان با روم جنگید. بدین ترتیب ارمنستان دوباره دست ایران افتاد. پس از این کار او اعراب و بت پرستان «آن‌ها از کشور ارمنستان بودند» را تحریک به حمله به روم کرد، آن‌ها موقّتاً شکست خوردند. شاپور به روم حمله و نصیبین را محاصره کرد ولی از عهده شان بر نیامد با این حال سپاه روم را در دشت شکست داده بود و در این زمان با ارمنستان پیمان دوستی بست {۳۴۱میلادی}. شاپور در سال ۳۴۲ میلادی بر بین النهرین حمله برد و در سنجار کنونی با سپاه کنستانتینوس رو در رو شد. رومیان در این نبرد شکستی فاحش یافته و قتل عام شدند. به او در زمانی که پیروزی بر نصیبین را نزدیک می‌دید خبر رسید که کوشانیان کوچک و هیاطله خیون ها بر مرز‌های شرقی حمله بردند او مدّت ۷ سال با آنان جنگید تا توانست بر آنان پیروز شود {۳۵۰-۳۵۷}

     شرح صلحنامهٔ ایران و روم (۳۵۶ میلادی)

    موسونیانوس سردار رومی در خواست صلح کرد. شاپور اوّل برای او چنین نوشت: "شـاپور، شاه شاهان، برادر مهر و ماه و همتای ستارگان به برادر خود کنستانتیوس سلام می‌رساند و خوش وقت است از این که امپراتور در اثر کسب تجربه به راه راست باز گشته‌است. نیاکان من قلمرو خود را تا رود استریمونو حدود مقدونیه گسترش داده بودند. من در جلال و عظمت و فضیلت بر همهٔ نیاکانم برتری داشتم و وظیفهٔ خود می‌دانم که ارمنستان و بین النهرین را که به حیله و تزویر از نیاکانم به در کردند، باز ستانم. این سرزمین‌های کوچک را که تنها موجب نفاق و خونریزی است، به من باز پس دهید؛ و به شما می‌گویم که اگر سفیر من بدون پاسخ مثبت باز گردد، پس از انقضای زمستان با تمام نیروی خویش به جنگ شما خواهم آمد." امپراتور روم «کنستانتیوس گشایندهٔ دریاها و خشکی‌ها و خداوند فر و شکوه جاودانی» در پاسخ به «برادرش شاپور» می‌نویسد: «اگر رومیان گاهی دفاع را بر حمله رجحان می‌نهند از بیم و ترس نیست، بلکه از راه مداراست. گر چه رومیان گاهی پیروز نشده‌اند، ولی هرگز نتیجهٔ قطعی جنگ به زیان آنان نبوده‌است.» امپراتور روم با این پاسخ سبکسرانه نتوانست از وقوع جنگ جلوگیری کند و شاپور دوّم تمام سرزمین های ذکر شده در نامه را تسخیر کرد و روم را به سختی شکست داد و پادشاه روم سزای پاسخ بیخردانهٔ خود را یافت. ادامهٔ شاپور دوّم شاپور بر ارمنستان تاخت و سرزمین‌های بسیاری تصرّف کرد. امّا سرانجام شکست خورد. او قانونی وضع کرد که دیگر مسیحیت در ایران ممنوع باشد. اگر بعضی خشم‌هایش را نادیده بگیریم او پادشاهی قدرتمند و با اراده بوده‌است. وی در سال ۳۷۹ میلادی در گذشت. اردشیر دوّم {۳۷۹ تا ۳۸۲ میلادی} پس از در گذشت شاپور اوّل برادر زن او به پادشاهی رسید. وی فردی ضعیف النفس، بی اراده و در عین حال بسیار رعیّت پرور، خوش دل، و پاک نیّت بود. بر روی سکّه‌های به جا مانده از او کلمهٔ نیکوکار (گرب کرتار) مشاهده می‌شود. او در دوران حکومت خود مسیحیان سرزمینی که قبلاً بر آن حکومت می‌کرد {آدیابن} را آزار بسیار می داد. به نوشتهٔ برخی مورّخان وی برادر بزرگ شاپور کبیر بوده‌است. اردشیر دوّم پس از ۴ سال سلطنت بی فایده به وسیلهٔ بزرگان کشور از مقام خویش خلع گردید.

    گاهشمار شاهنشاهی ساسانی

    (تاریخ بر پایه سالنمای میلادی)

    تازش و پیروزی تازیان (۶۵۱)

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشمشیر اردشیر پاپکان در موزه بریتانیاـــــــــــــــــــــــ

    منبع:سایت مرجع ویکی پدیا

    + نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 4:47  توسط سرباز ساسانی  |